محمد صالح جونمحمد صالح جون، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره
کوثر جونکوثر جون، تا این لحظه: 9 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

محمدصالح جون

عمل جراحی

روز دوشنبه 12 خرداد 93 مصادف با تولد حضرت ابولفضل(ع)،مامانی شون به همراه دایی جون میخواستن برن سفر به همین خاطر ما اونروز رفتیم اونجا تا موقع رفتن کنارشون باشیم دمدمای ظهر ساعت 2 - 2:30 دستتو گرفتی زیر دلت و گفتی :اَ ه(یعنی جیش کردی) چند دفعه با گریه تکرار کردی و من هم گفتم بیا عوضت کنم  اول چکت کردم دیدم جیش نکردی ولی گریه میکردی و میگفتی اَه به گفته مامانی پوشکتو عوض کردم و شستمت و تا درازت کردم که پوشکت کنم یه هویی دیدم زیر دلت سمت راست به اندازه یه زردآلو بزرگ قلمبه شده این دیگه چیه؟ مامانی رو صدا کردم و در حالی که صدام میلرزید ،گفتم این چیه؟ ...
23 خرداد 1393

نیمه شعبان مبارک

عید بزرگ نیمه شعبان بر تمام مسلمانان مبارک باد. ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد/ بر پشت ستم،کسی تیر خواهد زد/ سوگند به هرچهارده آیه نور /سوگند به زخم های سرشار غرور/ آخر،شب سرد ما سحر می گردد/ مهدی به میان شیعه برمی گردد/ اللهم عجل لولیک الفرج         ...
23 خرداد 1393

کاستی ها

یک پیرزن چینی دوکوزۀ آب داشت که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش می گذاشت ، آویخته بود و از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده می کرد. یکی از این کوزه ها ترک داشت ، در حالی که کوزه دیگر بی عیب و سالم بود و همۀ آب را در خود نگه می داشت. هر بار که زن پس از پرکردن کوزه ها ، راه دراز جویبار تا خانه را می پیمود ، آب از کوزه ای که ترک داشت چکه می کرد و زمانی که زن به خانه می رسید ، کوزه نیمه پر بود. دو سال تمام ، هر روز زن این کار را انجام می داد و همیشه کوزه ای که ترک داشت ، نیمی از آبش را در راه از دست می داد. البته کوزۀ سالم و بدون ترک خیلی به خودش می بالید. ولی بیچاره کوزۀ ترک دار از خودش خجالت می کش...
18 خرداد 1393

گردش با فاطمه جون

یه پارک گردی خیلی عالی با عمه جون و فاطمه جون داشتیم،خیلی خوش گذشت و تا آخر میخواستی با فاطمه جون باشی اینجا ادعای بزرگتری میکردی و میخواستی به بابایی فاطمه جون در هل دادن کالسکه کمک کنی هر دو مات و مبهوت این مادربزرگید ...
1 خرداد 1393

سرسره بازی

اینم از حکایت محمدصالح جون و سرسره اولش با کمی ترس جلو رفتی،ولی بعدش که فهمیدی ترسی نداره،ول کن سرسره نبودی و هیچکس هم حریف تو شیطون بلا نبود آخر عاقبت شیطونیهاتم این بود که  با صورت  خوردی زمین و از دهان مبارکتون خون اومد و کلی هم   اینم ابولفضل و دایی جون که به صورت اتفاقی تو پارک دیدیمشون و شما از دیدن ابولفضل خیلی ذوق زده شده بودی ...
1 خرداد 1393

پدرم روزت مبارک

شرمنده ام گلپسرم که این پست با تاخیر برات میذارم ،چون درگیر پروژه از شیرگرفتنت بودم ، نشد که بشه  ظهر روز دوشنبه همزمان با ورود آقای پدر به منزل،با دادن یه کادوی ناقابل به ایشون ،بابایی رو سورپرایز کردیم  پدر عزیزم دوستت دارم و روزت مبارک ...
1 خرداد 1393